یک دنیا سوال بی جواب

یک مشت دلنوشته برای خودم و خودت



نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

حال این روزهای منو

لک لک بال شکسته ای میفهمه

که توی سوز پاییز 

با چشم گریان کوچ جفتش رو نگاه میکنه 

 

 








نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

از این خاطراتی که  نخ نما شده اما  دست از سرم بر نمیداره...

از این شک و تردیدی که برای رفتن موندنم دلیل میخواد و با هیچ منطقی از بین نمیره...

از این هستم گفتن هایی که  شبیه همه چیز هست جز بودن...

از این بغضی که مثل تیغ توی گلوم گیر کرده، نه بالا میاد و نه خیال پایین رفتن داره...

از این حس حماقت فلسفی بابت سوء برداشت دیگران از علت خوبی و مهربونی...

از این که خوبی رو پای هرچیزی میذارن جز خوبی و موندن رو به هر علتی جز تمایل  به موندن...

از این مردمانی که از خنده و اخمت هر برداشتی میکنن جز اینکه شادی یا غمگین...

از این همه گلایه...

از این همه گلایه به ظاهر عاشقانه که حتی ذره ای هم بوی عشق و دوست داشتن قدیم رو ندارن...

از این همه درد،

از این همه بغض،

از این همه شک و تردید،

از این همه حس فلسفی – حماقت، یاس...

از این همه گلایه که نه.... بهانه

خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته م








نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

این روزها....

همه چیز خوبه اما...

اما انگار یه چیزی کمه...

چیزی مثل شوق بیدار شدن از خواب

توی یکروز بهار

به امید دیدار

این روزها...

همه چیز خوبه اما...

اما انگار یه چیزی زیاده...

چیزی مثل شوق غلبه بر یک دلهره ناب

توی آخرین روز بهار

بدلیل رسیدن به جواب یک سوال








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

 دارم به روشی آزار دهنده و با اصرار روزهامون رو مرور میکنم... اصول اخلاقی و دوستانه مون رو مرور میکنم... 

بهت گفته بودم از دروغ بدم میاد، هیچ وقت بهم دروغ نگو... و قول می دادم هیچ وقت بهت دروغ نگم ...

دلم ازت گرفت که میخوای منو وادار به دروغگویی کنی! چرا سوالی رو می پرسی که نمیشه برای رعایت حالت بهش جواب داد؟ چرا می پرسی؟ تو که میدونی از دروغ گفتن بیزارم! چرا ازم حالمو می پرسی؟ حالمو می پرسی که باعث دروغگوییم بشی؟!!!

 

 

 حق با تو بود... یه جا باید تموم شه

تا کی روزات... به پای من حروم شه

حق با تو بود... رسیدنی توو کار نیست

یکی بود و یکی نبود... باشه برو بود و نبود

حق با تووه همه کَسم... من بدم عیب از تو نبود

 

( حق با تو بود __ رضا صادقی___ دیگه مشکی نمی پوشم)

 








نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

چقدر به نظرش تجربه دوباره چنین حسی دور از ذهن بود....

از سر عشق به فرشته ای که بعد از مدتها توی آغوشش خوابیده بود نگاهی انداخت، پیشونی خوش فرمش رو بوسید و نفسی از ته دل کشید. چشماش رو باز کرد که دلیل اون آه رو بپرسه... خنده ش گرفت! چشماش رو بوسید و گفت شنیدی میگن هرکسی یه جایی دچار این حس میشه که توی امن ترین جای دنیا قرار داره و دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه بهش آسیب بزنه؟!!! حس میکنم اینجا امن ترین جای دنیاست، جایی که هیچ آسیبی بهم نمی رسه و هیچی ناراحتم نمیکنه! هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره چنین حسی رو توی آغوشت تجربه کنم.... چقدر به نظرم دور و دست نیافتنی شده بودی.... خوشحالم که از دستت ندادم و اینجایی و بعد دوباره خودش رو توی امن و گرم ترین جای دنیا غرق کرد... کاش خدا هیچ وقت چنین نعمتی رو ازش پس نگیره. کاش اینبار دیگه با دوری و جدایی نخواد امتحانشون کنه.... 

پ ن. این روزها هروقت که دستـــانم را به آرامــــی می فشاری ... با شیطنت و گاهی یواشکی که غرق بوسه ام میکنی ... با یک اس ام اس کوتاه و دو حرفی  که غافلگیرم میکنی... و یا با جملاتی که از ته دل ادا میشود دلم را میلرزانی... با خودم میگویم نکند دیگران عشق و محبت بینمان را چشم کنند!








نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

من ایده آلیست نیستم، باور کن نیستم، چیزی که میخوام اصلا بزرگ و آرمانی نیست! یه چیز ساده میخوام.... آرامش!

بفهم... خسته م از اینهمه دلتنگی به قول تو بی مورد اما بنظر خودم منطقی که نه کم میشه نه تموم. دلتنگ حضور آدمیم که منو برای خودم بخواد، منو دوست داشته باشه با تمام خصلت های خوب و بدم... آدمی که  وقتی غمگینم دوستانه سرمو روی شونه هاش بگیره و با مهربونیش آرومم کنه، که منو  بخواد نه چیزی که از من یا نزدیکانم توی ذهنش ساخته؛ کسی که با یه نگاه مهربون و عمیقش غم عالم از یادم بره و با یه لبخند مطمئنش دلم پر بشه از باور؛ کسی که شبها آخرین کارش گفتن شب به خیر باشه و اولین کارش بعد از بیداری فرستادن یه صبح به خیر از ته دل!!! کسی که از ته دل تمام این کارای ساده رو برام بکنه نه برای ...... اینا واقعا ایده آلیست بودن رو می رسونه؟

از بدترین غمهای زندگی یه آدم میتونه چشیدن و بعد برای همیشه از دست دادن طعم چنین علاقه ای باشه

 

 پ ن: ای کاش روز قبله رفتنت کشته بودمت تا به مجازاتش فقط یکبار دارم میزدن.... نکشتمت، رفتی، و حالا به مجازات نبود تو هر شب خودم و خاطراتم رو دار میزنم

 








نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

داریم باهم صحبت میکنیم و طبق معمول یه جوری بحث رو میکشه به این سمت که:

-آخه مریم! تا کی میخوای تنها بمونی؟ تا کی خاطره؟

:ای وای! باز شروع نکن این بحث فرسایشی رو، این بحث ما هیچ وقت قرار نیست یه جایی تموم بشه؟

-چرا، دقیقا وقتی که یه دلیل منطقی برام بیاری و من توجیه بشم قول میدم دیگه این بحث رو پیش نکشم...

:من مثل یه کوهنوردم که در اولین رکورد زندگیش بلندترین قله رو فتح کرده، یعنی رسیدن به همون ایده آل و آرمان توی اولین قدم... چنین کوهنوردی هیچ وقت از فتح قله های کوچک دیگه اون حس شعف خاص رو نداره... می دونی ؟ بنظر من این درست مثل این حالته که وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگه هرگز هیچ آدم جدیدی هر اندازه ایده آل نمیتونه آن احساس خاص رو برایت زنده کنه، نمیتونه آن خاطره را تداعی کنه، نمی تونه مالک تمام قلبت بشه

-..........

:چرا ساکتی؟

-حرفی ندارم. این بحث برای همیشه بین ما تموم شد








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.  آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید... بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند... گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

"رابرت. ن . تست" 

پ ن. چقدر روح بزرگی می خواد چنین بخششی

 









نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩

بعد از مدتها تنها نشسته ام جلوی تلویزیون، حواسم اما جای دیگه ست

هنوزم مثل تمام سال های گذشته، مثل ساعات و دقایق گذشته دیدم چقدر نیستی

چقدر توی بدترین روزهای زندگیم، توی روزهایی که باید می بودی، نبودی

دلم گرفت بابت تمام نبودن های فیزیکیت (میگم فیزیکی چون یکبار هم از لحاظ معنوی تنهام نذاشتی)

دلم گرفت بابت اینکه توی روزهایی که خوب بود اگه باشی، نبودی

چقدر دلم از این همه نبودت گرفت...

کی قراره این نبودن ها تبدیل به بودن بشه؟!!!








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

چند مدتی است که اخبار هواشناسی را با اضطراب دنبال میکنم؛ هوای ابری و بارندگی باز هم یادآور توست.... تویی که با گذشت هر ثانیه خودت و خیالت دورتر از آنچه در خیال متصورم، در سکوتی آزار دهنده می ایستید و به من زل می زنید و با هر وزش باد بوی عطرت را در تمام فضای زندگیم می پیچانی و دلتنگیم را عمق بیشتر میدهی... بارش باران یادآور وجود خلایی است وحشتناک!

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که دل نگران خیس نشدنت باشد؟!

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که بارها و بارها یادآوریت کند که چتر با خود برداری؟

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که مدام محض اطمینان خاطر عزیزش، سوال کند خودت را خوب پوشانده ای؟

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که با عشق دست روی موهایت بکشد و دانه های لطیف باران را از روی سر و صورتت پاک کند تا مبادا سرما بخوری؟

کسی  که به هوای گرم کردنت تو را به خود بچسباند و با اینکار به دنیای احساساتت جسارت بدهد تا روی نوک انگشتان پا بلند شوی و برای گرم شدن، لب همیشه سوزانش را ببوسی، کسی که پس از یک پاسخ طولانی و دلچسب به بوسه جسورانه ات، به چشمهایت زل بزند و زمزمه کند که دوستت دارد و تو سرمست از احساسات نابش فراموش کنی که تا ثانیه ای قبل از سرما میلرزیدی....

چند مدتی است که آسمان میبارد اما کسی نیست تا دل نگران خیس نشدنم، سرما نخوردنم، چتر با خود برداشتنم، و در نهایت بوسیدن و در آغوش خود غرق کردنم باشد.... کسی نیست تا با عشق دستی روی موهایم بکشد و دانه های باران را خشک کند و بگوید دوستم دارد...

نمی دانم چرا حتی اسم بارندگی هم انگار بهانه دیگری ست برای یادآوری تو.... تویی که به خیال خود از من دوری و دور ایستاده ای اما همیشه در من و با منی و هرگز در وجودم ته نشین نمی شوی.

پ ن. نمی دونم این نباریدن رو دوست داشته باشم یا .... بالاخره روزی بارش باران رو شاهد خواهم بود، روزی که مطمئنا دل من از غصه نبودنت مثل آسمان خواهد بارید








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

  همیشه سعی ت بر این بود که منو اسیر خودت کنی.....

  جوری که نتونم سری بچرخونم و لحظه ای ازت چشم بردارم....

  میگفتی وقتی به جایی خیره میشم از حسادت نفست میگیره....

  میگفتی....

  میگفتی....

  میگفتی....

   اسیرم کردی... خیلی به سختی، اما به هر حال موفق شدی ولی....

   فکر اینکه حالا بتونی منو از خودت سیر کنی رو از سرت بنداز بیرون!

   تونستی منو اسیر خودت کنی اما از خودت سیر....

   هیچ وقت! تلاش بیهوده میکنی








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

یه عمره میگن به خدا توکل کن، خدا بزرگه، خدا عادله،.... شک ندارم. یعنی اونقدر این حرفها توی قلب و ذهن و باورم درونی شده که نمی تونم هم شک کنم! اونقدر خیلی جاها معجزه نشونم داده که نمی تونم شک کنم. اونقدر جاهایی که اتفاقی محال بوده برام همه چیز رو خوب چیده که محاله اتفاق افتاده و خودم و همه از تعجب فقط گفتیم وااااای خدایا شکرت، پس واقعا نمیشه به این حرفها شک کرد.

همیشه یه شعری از زمان مدرسه توی ذهنم مونده از درس موسی و شبان که میگفت:

هیچ آداب و ترتیبی نجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

قربون حکمت و معرفت و ....عدالتت، آخه چرا توی به این بزرگی، غم و دلتنگی رو بزرگ میدی بدون اینکه به قدرت شونه هام نگاه کنی؟! به نظر خودت حمل بار یه سری غم و غصه و دلتنگی از عهده شونه های ما آسون بر میاد؟ به نظر خودت انتخاب یک راه از بین چندین راهی که مقابلمون قرار میدی و همه ظاهر گول زنکی دارن اما آخرشون معلوم نیست کار ساده ایه؟! آخه عدالت تو کجا و ضربه زدن به یکنفر اونم از یه جا اما دو بار و هربار از بار قبل وحشتناکتر و دردناکتر کجا!!!








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

دیشب بعد از گذروندن دو روز خیلی سخت داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواست میتونستم باهات حرف بزنم، اما یه لحظه یاد این افتادم که گفتی نه تنها میخوای فاصله ای حفظ کنی، مسائل خصوصی زندگیمم بهت ربطی نداره. داشتم فکر میکردم چرا یهویی اون همه نزدیکی که روز به روز هم داشت بیشتر میشد اینجوری شد! انگار وقتی بهت گفتم تو از احساس زیاد یه نفر اذیت میشی، بهترین بهانه دنیا رو دادم دستت که به خواستت برسی. ترجیح می دادم اگه قصدت دور شدن بود با صداقت و شجاعت بهم میگفتی و می تونستی مطمئن باشی می پذیرم اما الان.... دیگه خیلی پذیرش برام سخته! خیلی برام سخته با کسی فقط دوست باشم که از خودمم بهم نزدیکتر بوده...

از حرفم دور نشم. کنار دوستم نشستم و توی عصبانیت داره رانندگی میکنه، همیشه نگرانم از اینکه بدون گواهینامه پشت رل میشینه. بهش میگم بگذر! دنیا همیشه یه جور نمی مونه، باور کن این زندگی ارزش این همه عصبانیت نداره و .... فقط از صدای ترمزش و حس برخورد با یه مانع جلومو نگاه میکنم! رنگش پریده، میگه وااااای، نمرده باشه و متوجه میشم به کسی زده، انگار شوکه م، و با منگی فقط پیاده میشم که ببینم چیکار کرده. از ترس نمی تونه پیاده بشه. میبینم که خدا رو شکر کسی نمرده و با یه جوان ورزشکار برخورد کرده که توی پاش حس ناراحتی داره. فقط اسم و فامیلش رو میگه و گروه خونیش رو ... معلومه آدم با معرفتیه، توی درد بهم میگه دوستت ترسیده، گواهینامه نداره؟! آخه آدم توی این کوچه باریک و خلوت با این سرعت رانندگی میکنه؟ منو برسونید به یه بیمارستانی چیزی و برید... بهش میگم دیگه این همه بی فکر نیستم که همینجا ولت کنم، کمکش میکنم بشینه توی ماشین و برسیم بیمارستان. توی راه دارم مدام دنبال صبا میگردم که بتونه از طریق دوستش کاری بکنه و تقریبا همزمان میرسیم.

عکس برداری و معاینه و ..... استخوان پایی که خورد شده و باید فردا صبح پزشک برای پلاتین کاریش بیاد و پلاتینی که باید خریده بشه و ....

نمیشد ولش کرد، اما نمیشد گفت اون بی گواهینامه ...

راننده ماشین کیه؟

قبل اینکه حرفی بزنه پسره میگه نقصیر اینا نبود، من شکایت ندارم، مقصر خودمم که وسط خیابون را میرفتم.

دوباره میگه باشه، اول تشکیل پرونده، بعد تو میتونی رضایت بدی.

راننده ماشین کیه؟

قبل اینکه دوستم حرفی بزنه میگم من بودم. مشخصات و ...

فکر کن توی خونه پدری داری که تازه عمل قلب انجام داده، مادر و خواهرایی داری که تازه دارن آرامش به دست میارن و دیگه تحمل این شاهکارو ندارن...روی تخت هم جوونی خوابیده که نمی شناست اما انگار فرشته است، انگار از اهالی این روزهای زمین نیست، انگار نمی خواد بندازت توی دردسر شاید همه چی رو توی چشمت خونده! و تو بابت این مهربونیش بهش بدجوری احساس دین میکنی.

روند اداری و رضایت و ... همه انجام میشه اما ازش خون زیادی رفته و به چند واحد خون نیاز دارن و اینجا تازه میفهمم که توی آلودگی حتی مراکز درمانی هم انگار حالت نیمه تعطیل دارن!

و منی که بهش احساس دین میکنم باید گروه خونی مشابهش رو داشته باشم. با اینکه خودم کم خونم، میگم اشکال نداره، حالا فعلا از من بگیرین تا براتون بیاد، و بازم با بیحالی داره سعی میکنه نذاره من خون بدم. روال کاریشون انجام میشه و دارم فکر میکنم وااااااااااای، جلسه با استاد راهنمام رو از دست دادم. روی تخت خوابیدم و آماده میشم برای اهدای خون و باز دارم به این فکر میکنم که چرا همیشه توی بحرانی ترین شرایط اینقدر تنهام! مگه همین دوستم نبود که بهم میگفت مثل بقیه نیست و تنهام نمیذاره؟ مگه نمیگفت همیشه پیشمه و دوستم داره؟ مگه نمیگفت هیچی نمی تونه مارو از هم دور کنه؟! پس کجاست؟ چرا با یه جمله من خودش رو از همه چیز کنار کشید و طوری شد که من میترسم حتی برای اینکه تخلیه روانی بشم فقط بهش یه تلفن بزنم و ماجرا رو بگم و فقط دو تا جمله دلگرم کننده بشنوم. مگه نه اینکه به خاطر حرفهای گذشته ش اونقدر ته دلم رو مطمئن کرده بود که توی بدترین شرایط حتی صداش آرومم میکرد؟؟ چقدر جای اون آدم خالی بود... چقدر خسته بودم و تنها... چقدر همیشه وقتی یه مشکلی هست تنهام... کاش هیچ وقت نقاب سخت پئستی به صورتم نمیزدم و منم وقت بحران میشکستم، شاید اینجوری گاهی دیگران هم نگران احساس من میشدن و نگران تموم شدن ظرفیتم. سر گیجه نمیذاره از جام بلند بشم و با خنده بهم میگه پهلوون، الان یکی رو باید پیدا کنن به تو خون بده که!

بهش میگم چرا به جای اینکه عصبی باشی و بخوای خشمت رو خالی کنی این همه آرومی و حتی گذشتی؟!! میگه یه لحظه توی چشمات، وقتی اومدی بالای سرم و گفتی تو خوبی، یه برق نگرانی و غم دیدم، برقی که مدتهاست توی چشم کسی ندیدم، برقی که مدتهاست توی چشم کسی برای من ندرخشیده. یهو حس کردم شبیه خواهری هستی که توی یه تصادف از دست دادم، همیشه توی چشماش برام پره نگرانی بود. یهو دلتنگیم برای نگاه مادری که همیشه نگران آینده م بود و توی تصادف اونم تنهام گذاشت از بین رفت و ... داشتم توی دلم به دوستت فحش میدادم که چرا جوری نزد که منم بمیرم، از تنهایی خسته م، از بی کسی خسته م، از عذاب وجدان خسته م، ... مادر و خواهرم توی ماشینی فوت کردن که من راننده ش بودم و نمی دونم چرا من موندم. تا به حال ندیده بودم مردی به سن اون اینجوری گریه کنه! شاید بار اول بود یه سری حرفهاش حرف دل من بود و بی خجالت و بی ماسک سرسختی اشکام میریخت. ساعت ٣ بعدازظهر رسیدم خونه! هنوز نرسیده دیدم پدر بدجوری دوست داره برای ملاقاتی عمه همراهیش کنم، و این دیگه شکنجه روانی بود. پا گذاشتن توی بیمارستانی که روزی یکی از عزیزترینام رو ازم گرفته بود، کسی که داغش تا ابد توی قلبم زنده است و یادش حتی لحظه ای از یادم بیرون نمیره و بهترین دایی دنیا بود. فقط لحظه ای که رفتم توی اتاق عمه ای که بعد از یکماه تازه به هوش اومده بود خیلی خودم رو نگه داشتم و بعد با بهانه ای بیرون اومدم که دوباره بغضم نترکه. شاید بشه گفت عین ٢ ساعت رو جز همون چند دقیقه توقف توی اتاق عمه زار زده بودم ، فقط یه لحظه گلی تماس گرفت و وقتی بریده بریده گفتم اونجام گفت برو بیرون تا یه کاری دست خودت ندادی، چقدر خودش رو فحش داد که هیچ وقت نتونسته توی شرایط بد پیشم باشه و بعد گفت چرا به ... نمیگی؟ بهش زنگ بزن و تعریف کن، مطمئنم برات ٢ دقیقه وقت میذاره که باهات یه کم حرف بزنه. میگم یادت رفته که گفت مسائلم براش مهم نیست و هر کاریش رو که دوست داشتم فقط یه اشتباه دونست؟ داره سعی میکنه بهم بگه اشتباه برداشت کردم که ... تماسش قطع میشه و منم تلفنم رو خاموش میکنم. روز بعد و بازم بیمارستان و بازم پشت در تاق عمل و یه دنیا عذاب وجدان! عملی که ۶ ساعت و ۴۵ دقیقه طول میکشه و فرصتی که بازم برای ملاقات با استاد راهنما از دست میره و قلبی که از اضطراب اینکه نکنه به هوش نیاد هرلحظه در حال ایستادنه و .... به هوش اومد اما نصف عمرم رو گرفت تا به هوش اومد. درسته من بهش نزده بودم، درسته رضایت رو داده بود و میتونستم برم و عین خیالم نباشه، اما یه لحظه دلم به حالش سوخت، چون درد حرفهاش رو خوب درک میکردم. دلم خواست حداقل اون یه بار حس کنه کسی نگرانش بوده و به فکرش. کسی براش دعا کرده و منتظرش ایستاده! فقظ تمام مدت داشتم فکر میکردم آیا الان تو نباید اونجا و کنارم باشی؟ اصلا نمی خواستم باشی، نباید تو بعنوان دوست صمیمیم از این اتفاق خبر می داشتی و فقط یه تماس میگرفتی که در چه حالی؟!

دیروز که رفتم دیدنش، بهم گفت من و تو یه فرقی داریم! من واقعا کسی رو ندارم اما تو دورت پره آدمهاییه که فکر میکنن نیازی به احساس و نگرانی و ... نداری. آدمهایی که فکر میکنن تو از پس خودت و کارات بر میایی و هر رفتاری دوست دارن باهات دارن. انگار من از تو خوشسبخت ترم، حداقل به خودم دلداری میدم که نه خانواده آنچنانی دارم نه دوستی! خانواده تو کجان؟! براش گفتم خانواده خوبی دارم و بهشون نگفتم و نمیگم و به این دلایل، گفت پس دوست چی؟! دوستهای دخترت، که حتما دوست صمیمی داری، دوست پسری؟! بهش گفتم دوستام خیلی کم ایران هستن و اونی هم که هست ....

وقتی داشتم بعد تموم شدن ساعت ملاقات میومدم خونه، گفت مریم، من  سالهاست دعایی نمیکنم جز اینکه خدا از عذاب وجدان خلاصم کنه. اما برای تو دعا میکنم که همه چی برات مثل قبل باشه. تشکر کردم و داشتم میومدم بیرون که دوباره صدام زد: مریم، دیگه ملاقاتم نیا، مرسی حواست بهم بود، اما این شماره م، هروقت دوستت رو دوباره به دست آوردی بهم بگو! مطمئنم خدا، دیگه دلش نمیاد دست رد به سینه ی منی بزنه که سالهاست ازش هیچی نخواستم! من هیچ وقت بزرگی و بخشندگیش رو زیر سوال نبردم حتی وقتی پدر منو متهم به قتل اونا کرد...

بهش سر نزدم امروز، نخواستم بقول خودش دلبسته ی برق نگرانی نگاهی بشه که فقط دردی به درهاش اضافه میکنه. تماس گرفتم با بیمارستان و حالش  رو از پرستارش پرسیدم که گفت امروز پدرش بالاخره اومده و پیشش هست.

نمی دونم خدا جواب دل اون رو چی میخواد بده، اما کاش راست بگه و خدا دلش نیاد بهش نه بگه، من سخت دوست انتخاب میکنم و حالا که یکی بود، نمیخوام از دستش بدم فقط با یه مشت بهانه و توجیه که برام منطقی نیست. از اینکه مثل قبل نباشه بدجوری دارم عذاب میکشم. این چند روز رو من میتونستم سبکتر بگذرونم اگه به خودش و من فرصتی  می داد.








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩

مثل رود ...

 
یک عمر

 
هر که را دوست داشتم

 
بدرقه کردم...!







 

نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

داشتم قسمتی از یه سریال رو میدیدم که زبانش اسپانیایی هست (اما سفری دیگر نیست) و زیر نویس انگلیسی خیلی ساده و زیبایی داره. این سریال رو یه دوست بهم معرفی کرده بود که خارج از ایران زندگی میکنه و خودش اوقاتی که سریال پخش میشد دیگه تلفن هم جواب نمی داد و میگفت این ساعت رو تماس نگیرین.

یه چند تا جمله قشنگ داشت توی این قسمت که یکیش خیلی به دلم نشست و شاید من رو یاد خودم انداخت، یاد خودمون انداخت:

you've lived your whole life asking the whole world to understand you and your fears and for one time.... Just the one time, that, it's me who has a moment of fear... YOU are gonna Leave me!! Is it a huge expectation if I want u to be brave for me

 

To let someone enter, you have to leave the door half open

 

 You and I can't be friends. do you know why? 'cuz I don't want to. 'cuz I have a ton of friends and I don't want you to be one of them. I'm in love with you. Is it so difficult to understand

 

There's always a place from where you cannot go back

 حرفهام خیلی قابل درک بود، نه؟ به نظرم ببین این سریال رو.

پ ن. این سریال خیلی کمیابه. اصلا شاید ایران واقعا نشه پیداش کرد و خیلی هم شاید با ذائقه ایرانی جور در نیاد، اما من دوستش داشتم و با علاقه هم نگاه میکنم چون خیلی از مکالماتشون برام آشناست. وضعیتی مشابه شخصیت های اصلی نداشتم اما حرفهایی که بین اون دو نفر رد و بدل میشه برای من حالت مروز خاطراتی رو داره که گاهی شیرینه و گاهی تلخ.

پ ن. اسم سریال: Los Hombres De Paco

فکر کنم 120 قسمتی باشه







 

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

دائم با خودم دارم میگم وااااااااااای خدایا! چرا وقتی بدبختی می باره از در و دیوار می باره! پس کجاست اون همه معجزه ای که بهش بشارت دادی؟! بعد با خودم فکر میکنم چرا هنوز امید به معجزه دارم؟ نکنه امیدم اشتباهه!

تلفنم حدود ٣ ساعت بعد و درست ساعت ١ بعدازظهر زنگ میزنه. عادت داره به دو زبان حرف بزنه. بهش میگم چه خبر؟ باز می خوای بگی امروزم انجام نشد؟ میگه

WE"RE DONE

میگم باز روز ۵ شنبه خوشحال برای تعطیلی آخر هفته دیر بیدار شدی و اینو میگی که نگم چرا دنبال کارمون نرفتی؟! تو که میبینی چقدر همگی منتظر یه خبر خوش از توئیم. میگه ای بابا! میگم تموم شد ... (کلمه معروفی که همیشه برای من استفاده میکنه)

TRY TO PRONOUNCE IT, IT'S O.V.E.R

از خوشحالیم نمی دونم چیکار کنم. دارم ازش تشکر میکنم بابت زحماتش که با تعجب میگه از جمله م عصبی نشدی؟! در جوابش میگم نه! توضیح بیشتری نمی تونم بدم آخه خودمم متعجبم که چطور جمله ای که این همه ازش متنفر بودم تونسته اینجوری باعث خوشحالیم بشه.

گوشی رو که میذارم بلافاصله وضو میگیرم و ٢ رکعت نماز شکر میخونم که خدا بعد از ۶ سال پر تنش باز هم آرامش رو به زندگیمون برگردوند و از شر یه سرخر راحت کرد اونم به بهترین شکل ممکن.

پ ن. ممنون حال مامان رو پرسیدین! خدا رو شکر جراحی خوبی داشت و الان به خصوص با توجه به تموم شدن کار ۶ ساله حالش داره روز به روز هم بهتر میشه.

پ ن. ممنون که تنها کسی که اصلا به اینجا حتی سر هم نزده بود تو بودی که می دونستی چقدر دوستت دارم.

پ ن. ممنون از تبریکات برای تولدم. خوشحالم به فکرم بودینماچ

پ ن. می دونی من توی زندگیم آدمهایی رو دارم که دوست دارم و دوستم دارن اما تو تنها فردی هستی که در عمیق ترین افکارم سهیمیبغل








نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

دو هفته پشت سر هم بود که روزهای سه شنبه باید در خصوص موضوعی که از هفته اول تحصیلی در فروردین ماه بهم اعلام شده بود در حدود ٢٠ دقیقه صحبت میکردم! بگذریم که طی تحقیق در مورد موضوع اول که دادگاه خانواده بود و باید در کلاس آیین دادرسی ارائه می شد به کلی ماده قانونی و تبصره و ... برخوردم که شاید تا به حال اسمی هم ازش نشنیده بودم, اما هیچ کدوم به جالبی یکی از مواد مربوط به موضوع مسئولیت مدنی (مربوط به درس حقوق مدنی) نبود!

استادمون همیشه میگفت نصف بیشتر مشکلات ما از اونجا ناشی میشه که از حقوق قانونی خودمون کاملا بی خبر هستیم اما امروز واقعا نظرش عوض شد!

در یکی از حیطه های مربوط به مسئولیت مدنی که به انجام عمل زیان بار عمدی هست, یکی از مسائلی که شخص میتونه بابتش به دادگاه شکایت کرده و ادعای خسارت کنه, زمانی ست که خواهان اقامه دعوی میکنه علیه خوانده, چرا که خوانده اون فرد را تحت فشار عاطفی عمدی قرار دادهآخ شاید تنها زمانی بود که دیدم واااااااااااای که چقدر دل همکلاسی هام پره! همه می پرسیدن بابت این فشار عاطفی تحمیل شده به کدوم مرجعی باید مراجعه و اقامه دعوی کنن! و کلی جناب دکتر رو سوال پیچ کردن بابت این ماده قانونی و کم و کیف اجرای اون! و کلی بحث شد...

وقتی موضوع رو جمع بندی مختصری کردم(اونم بعد از ۴۵ دقیقه) و نشستم, رو به ما کرد و گفت من به این نتیجه رسیدم که گاهی خیلی خوبه که افراد از تمامی حقوق حقه و قانونی خودشون خبر ندارن وگرنه این روزها دادگاه ها مملو از افرادی بود که بابت فشار عاطفی متحمل شده از همدیگه شاکی بودننیشخند حتی تصورش هم خنده داره!

پ ن. می دونی؟! خوب که فکر میکنم میبینم شاید خواست خدا بوده که من الان این دروس رو بخونم که هیچ جوری دستم بهت نمیرسه! شاید اگه قبل ترها از حقم مطلع میشدم منم امروز همراه بچه ها به یکی از مراجع قضایی میرفتم تا به امید یه بار دیگه دیدنت, برات یه دعوت نامه عاشقانه خنده بفرستم.








نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . 
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . 
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ..

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . 
پسرک گفت :

" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " 
برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! 
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .... 
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند ....

این نوشته توی یه ایمیل برام اومده بود! باعث شد فکر کنم که کجاها باعث شدم خدا بهم آجر پرتاب کنه! انگار من یه جاهایی واقعا حقم بوده که بهم تکه آجری پرتاب بشه و زخمیم کنه! گاهی اونقدر توی زندگیم غرقم و متوجه گذر زمان نمیشم که نیازه به خودم بیام و یادم بیاد اگه اینم و اینا رو دارم به خواست و لطف کی بوده!

پ ن. کتاب احتمالا گم شده ام رو خوندم, و خیلی دوستش داشتم!

کتاب ١١ دقیقه رو هم تموم کردم و میشه گفت کتاب پر محتوایی هست.

و یه دنیا فیلم دیدم و اسمشون رو براتون توی پست بعد میذارم.

 









نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

فکر کنم کمتر از یکساعت به آغاز سال ١٣٨٩ خورشیدی مونده! الان که نگاهم به سفره هفت سین افتاد یکدفعه دلم گرفت! یاد تمام اون آدمهایی که جاشون خیلی کنارمون خالیه با هم به ذهنم هجوم آورد! آدمهایی که دوستشون داشتیم و برامون عزیز بودن. دایی عزیزم که برام فقط دایی نبود بلکه دوست خوبی هم بود. آرمان عزیزم که بیش از یک دوست بهم نزدیک بود و  سامان عزیز که هم بازی دوران کودکیم بود و ... همگی خیلی زود اما پاک و آروم و ناگهانی رفتن. و من هنوز هم بعد از گذشت این چند سال نتونستم نبود هیچ کدوم رو کنارمون باور کنم! امسال هم دوستان زیادی رو از دست دادیم که مطمئنا همگی هنگام تحویل سال به یادشون خواهیم بود!

این فکر من رو یاد این انداخت که دوستم همیشه قبل آغاز سال جدید ازم می پرسید امسال از من دلگیر شدی؟ امسال باعث ناراحتی و آزارت شدم؟ شاید گاهی نا خواسته با حرفی یا کاری یا ... باعث رنجشت شده باشم. منو بابت اون زمان های خاص ببخش و تمام اون خاطرات بد رو توی همین سال بذار و بیا با قلبی صاف و مهربون و بی کینه و نفرت یا ناراحتی سالمون رو شروع کنیم! یادمه همیشه بعد از من اینو به تک تک بچه ها هم میگفت و قبل از خداحافظی میگفت دوستتون دارم! از اون به بعد این دیگه بین ما تبدیل به یه سنت شد! اینکه قبل تحویل سال بابت تمام اذیت ها عذر خواهی کنیم و به هم بگیم چقدر همو ذوست داریم! حالا می خوام اینجا بگم:

اگه با حرفی یا نظری عمومی یا خصوصی باعث شدم که حتی ذره رنجشی توی دل حس کنید متاسفم و همتون رو دوست دارم! کاش یادمون بمونه برای گاهی برای گفتن دوستت دارم زمانی به خودمون میایم که خیلی دیره!

پ ن. این نوشته قسمتی از یه پیغام خصوصیه که نوشتنش مشکلی ایجاد نمیکرد:

پروردگارا

امسال می خواهم کوله بارم را ببندم

شاید این فرصت آخرم باشد تا به مقصد برسم

بشناسم تو را و کاری کنم که رضایتت در آن باشد

مرا هرگز از یاد نبر

پ ن.

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای آنکه به دست توست احوال جهان

ای دیده از تو دگرکون مادام

حکمی بنما که گردد ایام به کام

سال خوبی داشته باشید! و بیایید وقت تحویل سال یادی از هم کنیم!







 

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

چند روز پیش در مقابل اون همه تعجب و سوال که چرا اینکارو کردی فقط یه جمله گفت! گفت یه آدم بزرگی گفته:

SOMETIMES WE KNOW WE SHOULDN'T AND

THAT'S EXACTLY WHY WE DO

همه فقط نگاه کردن و با عوض کردن موضوع نشون دادن که حرفی برای گفتن ندارن! چون همه گاهی توی زندگی چنین کاری رو انجام میدیم








نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی







 

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد، نمی‏دانم نداشتن‏ات سخت‏تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد.

جملاتش رو گاهی خیلی خوب حس میکنم!

چند روز پیش یه آدمی بعد از اینکه دو ساعت کنارم نشست و ... به جای اینکه موقع خداحافظی ازم بابت اینکه کمکش کردم تشکر کنه, بهم گفت خیلی احمق و ... هستی! و من هنوز متعجبم که واقعا اینکه یه نفر نخواد از آدم مقابلش سوء استفاده ای بکنه یعنی احمقه؟ یعنی معانی لغات و مفهوم خیلی حرکات عوض شده و من متوجه نشده بودم؟

طی همین تعطیلات جریان رو می نویسم. جریانی که باعث شد من متوجه بشم که اگه نخوام به دیگران با دیدی بد نظر داشته باشم یعنی احمقم!








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

وااااااای از این زنگ همیشه بی موقع تلفن! آخه آدم این وقت صبح تو یه روز تعطیل تماس میگیره که بپرسه ندا خانم برای نظافت خونه اومده یا نه!! خیلی وقت بود دلم تنگش بود و خوابش رو نمی دیدم. چشمام دائم دنبال بهانه ای بود برای باریدن... یه بارش بی امان هرچند که بار غمم رو کم نمیکنه. دارم خواب میبینم، یه خواب شیرین! دقیقا رسیدم به جایی که زنگ درو زدن و میدونم اون طرف در قراره چهره دوست داشتنی و مهربونش رو ببینم که تا درو باز کردم ......کلافهکلافه واااااااااااای خدایا این تلفن برای چی بود؟! کاش حداقل کار مهمی داشت!!!گریهگریه فقط بهش میگم وای به حالت اگه امروز دستم بهت برسه!

پ ن. دو تا جمله از دکتر شریعتی خوندم که خیلی خوشم اومد:

آنگاه که زمین از بر انگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه

عاجز است چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر کجا که نه اینجاست

را اندکی فرو بنشاند ؟؟

 همیشه دیراست و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی

را که می شود امروز گفت ، کاری را که می شود امروز کرد نباید به فرد ا

گذاشت زیرا همیشه دیر است ...

پ ن. روزهای آخر سفر طولانی مدتشه.... بهم میگه: دلت برام تنگ شده؟ میگم بله! خیلی زیاد. میگه جدی میگی؟ باورم نمیشه این جواب رو از تو گرفتم! همون روز با دوستی صحبت میکنم، بهم میگه دلت براش تنگ شده؟ میگم بله! چرا امروز هم تو و هم خودش براتون دلتنگی من سوال شده؟ مثل اینکه خواهرمه، خواهری که خیلی باهم حرف میزنیم. میگه باور نمیکنم اینو تو داری میگی!!! و بعد از مدتها با خودم فکر میکنم مگه من چقدر سخت شدم که حتی دلتنگی برای خواهر هم به نظر عجیب میاد!!!

پ ن. بالاخره دوستم جدا شد. چقدر دلمون برای یه چای بی دغدغه و یه خنده از ته دل در کنار هم تنگ شده بود. روزی که صداش رو سر حال شنیدم چقدر خوشحال شدم. دو سالی بود که از ته دل شاد نبود!

پ ن. سفر طولانی مدت خواهری، امتحانات پایان ترم، کسالت ١۵ یا ١۶ روزه مامان، سر وکله زدن با فندقی که هر روز شیرین تر و خواستنی تر میشه و.... من رو مدتی از نوشتن دور کرده بود. ممنون ازهمه اونایی که حالم رو می پرسیدن.

همین جوری:

نمی دونم چرا همیشه، حتی وقتی همه چیز خوبه هم یه آرزوی محال داری، چیزی مثل حسرت حضور کسی که هرجور بلد بودی بهش گفتی و هرجور بلد بوده بهت گفته فراموشش کن، نمیشه. داشتن این حس خیلی سخت و عجیبه! منطق پذیر نیست... نمی دونی پشیمون باشی از اینکه چیزی که دلت خواسته رو ابراز کردی، اونم هر طوربلد بودی یا نه! نمی دونی کارت درست بوده یا نه! ....








نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

مادرم همیشه می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد.

وقتی کوچکتر بودم، فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم ‌گفتم: گوش‌هایم.

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.

چندین سال سپری شد و او بار دیگر سوالش را تکرار کرد. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند.

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم ‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی!

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند.

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم.

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوال آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه.

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.

اما امروز، روزی است که باید این درس زندگی را بیاموزی.

او نگاه مادرانه و پر مهرش را به چشمان پر از اشکم  دوخت و  گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند.

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، چون تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری.

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی.

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است..

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد.

 

پ ن. این متن رو برام فرستاد بودن, خوشم اومد ازش

پ ن. در جواب کامنتهای خصوصی و عمومی: خیر! در واقع مشکل دوستم با حل شدن یه امضای ناقابل فاصله داره ... امضایی که میتونه بازهم ماها رو در کنار هم از ته دل بخندونه و طعم خوش آزادی رو به اون برگردونه!

پ ن. از زمان آشنایی مون تا اولین دیدار حضوری نزدیک به 6 سال گذشت و نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه بعد از این همه مدت بالاخره دیدمت!

 







 

نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸

وااااااای! این همه وقت و ننوشتن؟!

توی یه سالی که بین این دو مقطع تحصیلیم فاصله افتاد به قول دوستم تنبل شدم و دیگه برای زندگیم ساعت کم میاوردم! ولی الان دیگه تقریبا به همه کارم میرسم....

قرار بود از خوشحالی هام بگم; از اینکه بعد از چندین سال هی از در و دیوار اعصاب خردی باریدن بالاخره یه آرامشی به خودم دیدم!

اول اینکه  به واسطه یه دوست خیلی قدیمی, یه دوست 15 ساله, بزرگترین مشکلم که دائم ذهنم رو درگیر و آشفته میکرد به صورت خیلی باور نکردنی حل  شد! طوری که فقط میشه بگی یعنی دنیا اینقدر کوچیکه؟!! و این کوچیک بودن دنیا توی اون چند روز خاص واقعا چیزی غیر از خواست خدا بوده؟!

بعدی اینکه: یکی از دوستام که اواخرشهریور 2 سال پیش ازدواج کرده بود و هر روزوهر شب تن ما میلرزید با این فکر که فردا بازهم زنده ست؟!

روزی که برای شروع ترم جدید اومد ما متعجب موندیم که چرا یه تازه عروس باید اینقدر کسل باشه و ماه بعد که با صورت کبود و زخمی اومد یه حدسهایی زدیم و بار بعد که با لب زخمی و آشفته اومد متاسفانه اون حدس تبدیل به یقین شد! از همون روز اول که مطمئن شدیم من و یکی از دوستان مشترک بهش گفتیم برو طول درمان بگیر اما از اونجایی که آدم صبور و آرومی بود و خانواده آرومی داشت نمی خواست برای خانواده تنش ایجاد کنه! این اتفاق مدام با فواصل زمانی کم می افتاد و ما نمی تونستیم وادارش کنیم به خانواده ش بگه! تا اینکه چند وقت پیش بالاخره مجاب شد که داره زندگیش رو فنا میکنه و نباید روح وجسمش رو بیشتر از این فرسوده کنه!

هیچ وقت از جدا شدن کسی خوشحال نمیشم! هیچ کس نمیشه! اما باورتون نمیشه مشکل تا جایی جدی بود که اگر تماسی روجواب نمیداد این فکر به ذهن میومد که دیگه این بار کشته شده! دائم تنمون میلرزید که این بار هم زنده می مونه! نمی تونم بگم  چقدر از اینکه بعد از دو سال خواهش, حرف, بد و بیراه,.....دیگه کارهای آخر جداییش هم داره انجام میشه خوشحالم! خراب وتموم شدن یه زندگی خوشایند نیست اما گاهی تنها راه حله! یه راه حل شیرین و دوست داشتنی چون میدونی دیگه قرار نیست تنت بلرزه از اینکه دوستت زیر مشت و لگد یه وحشی هر لحظه ممکنه بمیره! قرار نیست تنت بلرزه که نکنه وقتی باهاش تماس میگیری بیاد و بگه کی بود و باز دعوا وکتک کاری! قرار نیست دوستت دیگه برای خاطر کسی به یه زندگی احمقانه ادامه بده و هر روز افسرده تر بشه! داریم دعا میکنیم امضاهای آخر هم تموم بشه و 3 نفری جشن رهاییش رو بگیریم! جشن شروع روزهای خوب بعد از دو سال تلخی و دلهره و نگرانی!

نمیخوام ریز همه چی رو بشمارم, چون اونجوری باید به بیش از 20 مورد اشاره کنم! 20 موردی که نه کسی حوصله میکنه بخونه نه خودم میتونم بنویسم!

پ ن. چند وقت پیش اتفاقی آهنگی از حمید طالب زاده شنیدم به اسم همه چی آرومه! چقدر این آهنگ به آدم انرژی مثبت میده! زیاد گوش میدیم بهش این روزها!

پ ن. نگاهم کن!

نگاهی نه از سر نگریستن

من از تو نگاهی می خواهم به اندازه دیدن!

پ ن. میدونم خیلی وقته نتونستم به دوستان خوبم سری بزنم! شرمنده م! برای عرض سلام خدمت همگی میرسم!








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

چقدر از آخرین باری که نوشتم گذشته!!

توی این مدت خیلی اتفاق ها برام افتاده! اتفاقاتی که همیشه آرزوشون رو داشتم و فکرمیکردم رسیدن بهشون خیلی محاله! کم کم مینویسم چون اتفاقات زیادی بودن و نمیشه توی یه پست گفت!اعتراف میکنم بعد از گذشت این همه روز هم انگار هنوز باورم نمیشه، افکارم متمرکز نیست، اما از پست بعدی شروع میکنم به تعریف!

این روزها همه چیز خیلی خوبه! البته صرف نظر از یکی از ابعاد که ۴ ساله رنگ خوبی به خودش نگرفته! همه چیز مطلقا خوبه و داره مطابق  آرزوها پیش میره! انگار خدا هر چی یه مدت ندیده و نشنیده، حالا فقط  می شنوه و برآورده می کنه! همیشه فکر میکردم اگه روزی زندگی اینطوری باشه من چقدر پر از شور و شادی خواهم بود و هیچ غمی نخواهم داشت! اما الان یه گوشه ای از قلبم یه غم بزرگ هستکه اصلا منطق وجودش رو درک نمیکنم و گاهی توی گلوم یه بغضی که باید از شادی باشه اما در نهایت تعجب میبینم از شادی نیست، علتش همون غم بی دلیلیه که یه گوشه قلبمه! نمی دونم این حالت طبیعیه یا .......








نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

به دنبال تو هستم!

هرکجا که کلامی از بودن شنیده ام

من به هر کجا و نا کجا سرک کشیده ام

تا بارقه ای از امید بیابم، حتی یک خبر!

من باور نمی کنم که از نبودن تو سخن می گویند

شاید هم نمی خواهم باور کنم!

ولی به تقدیر اعتقاد دارم

و همان گونه که روزی همین تقدیر

تو را با خودش برد

ایمان دارم که تو را

لااقل برای باور امید

باز خواهد گرداند

پ ن. چند وقت پیش یه رمان دست دوستم بود که پشت جلدش این جملات نوشته شده بود! دوست داشتم، یادداشتش کردم، اما متاسفانه یادم رفت اسم رمان و نویسنده ش رو بنویسم!نیشخند

فکر کن چند روز برای دیدن سریال  LIFE با بازی بازیگری که دوستش داری،سارا شاهی،وقت بذاری، هی به این احساس که میگه برو ببین آخرش چی میشه غلبه کنی که از هیجانش کم نشه! یهو  قسمت بیستم که تموم شد متوجه بشی که قسمت آخر،یعنی قسمت ٢١ رو نداری! چه حالی میشی؟!کلافه








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

شبانگاهان قلبم را تهی از تو میکنم

اما با آمدن بامدادان بازهم لبریز توام

نوازش های پر شور شبانه ات

ذره ذره مرا لبریز از تو میکند

در اعماق قلبم سرشار از لمس ما

و آن خوشی های پر دردی هستم

که دیگر هرگز مجال حس کردنشان را نیافتم

عشق را نمی توان به زنجیر کشید

دنیایی از اشتیاق با تو بودن قلبم را تکه تکه میکند

و به روزهایم رنگ خاکستری میزند

در این لحظات طولانی

حسرت روزهایی که هرگز باز نخواهند گشت

مرا می آزارد

زخمی، از آرزو  و اشتیاق به دنبالت میگردم

تو را در همه آنچه برایم به جا مانده می جویم

عطر تنی،

رد پایی،

عطر نفسی........

پ ن. این نوشته ترجمه یه متن انگلیسیه! قسمتی از یه فیلم که اخیرا دیدم و ازش لذت بردم

پ ن. اسم فیلم نپرسین که نمیگمنیشخند








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

مثل همیشه خسته از شلوغ بازی و شیطنت سرم روی پاش بود و داشت موهام رو نوازش میکرد ‚ یهو بی مقدمه گفت یادته قول داده بودم در مورد دوستت کمکت کنم اما نشد؟ گفتم بله! قسمت نبوده‚ در مورد خودت بگو! گفت نه عزیزم! فقط بشین و نگاه کن! ببین چطور همه چی درست میشه!

نمیشد بگم عزیزم این یه خوابه و وقتی بیدار بشم نیستی که بهت بگم پس چرا کاری نکردی! با بیداری من از این خواب همه چی تموم میشه!

دو روز از این ماجرا گذشت و من میخواستم با دوستم تماس بگیرم و بگم چه تصمیمی گرفتم که برامون مهمون اومد و نشد‚ 1 ساعت بعد خواستم تماس بگیرم که یکی از دوستانم زنگ زد و چند تا سوال کرد‚ و به محض اینکه گوشی رو گذاشتم باز زنگ تلفن! اما این بار خودش بود! صداش میلرزید! گفت خواب... رو دیدم! گفتم جدی؟ خیره! راستی من تصمیم.... نذاشت حرف بزنم! گفت از اون شب که خوابش رو دیدم دائم داره بهم ثابت میشه توی خیلی چیزها خیلی اشتباه کردم! انگار تازه چشمام باز شده و همه چی رو مبینم! میشه همه چی مثل قبل بشه؟!.........

پ ن. تا حالا شده هر چی سعی کنی نتونی یه چیزی رو علیرغم اینکه اتفاق افتاده باور کنی؟ من هنوزم این مسئله رو باور ندارم! من هنوز نمیتونم باور کنم روح یه آدم فوت شده اینقدر آزاده و هنوز یه چیزایی توی این دنیا براش مهمه! من هنوزم نمیتونم باور کنم این اتفاق افتاده! واقعا اگه کسی برام اینو تعریف میکردم میگفتم حتما توهم زده! نکنه منم توهم زدم!خنده

 








نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

گاهی توی زندگیمون با مسائلی برخورد داشتیم که هیچ مرز و محدودیتی نمی شناسه! نمیشه  هیچ مانعی براشون درست کرد یا بهانه ای براشون تراشید. نمیشه براشون تا گذاشت! توی این شرایط یا باید بهشون بال و پر بدی و در واقع بهشون اجازه خودنمایی بدی و همراهشون بشی که این میشه زیر سوال بردن تمام اون همه زحمتی که کشیدی تا نادیده شون بگیری! یا باید بازم وجودشون رو انکار کنی که با این کار در واقع خودت و احساساتت و خیلی چیزهای دیگه رو انکار کردی!!! حالا من توی یکی از این موقعیتهام و توی شیش و بشه اینکه باید چه کرد! کدوم راه درسته!