یک دنیا سوال بی جواب

یک مشت دلنوشته برای خودم و خودت



نویسنده : مریم م ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢

تجربه ی این سال ها ثابت کرده که زمان شاید از عمق یه دردی کم کنه، ولی به وسعتش اضافه میکنه








نویسنده : مریم م ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

خوش به حال اون آدمایی که همیشه شبیه حرفاشون هستن








نویسنده : مریم م ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

یک لیوان در نظر بگیریم

لیوانی با اندازه های مختلف

از یه لیوان با سایز کوچک بگیر تا ماگ ها و حتی بزرگتر

هر کدوم ظرفیت مشخصی دارن

وقتی بیشتر از ظرفیت پر بشن سرریز میشن

ما آدم ها هم عین همین لیوان ها هستیم

ظرفیت مشخصی داریم

اما وقتی داریم محبت و توجهمون رو پای کسی میریزیم

اغلب این مسئله مهم رو یادمون میره

اونقدر ظرف طرف مقابل رو با علاقه

و احساسمون پر میکنیم که سرریز میشه

خوبه یادمون باشه وقتی آدم ها سرریز شدن و

قبل از هر چیزی احساس خودمون رو لک کردن

نباید دنبال مقصر باشیم

مقصر خودمونیم که باعث شدیم سرریز بشن








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱

جدایی همینه دیگه

همین که...

من و تو... هر دو، توی یه خونه جا میشیم

اما توی یه ستاره ... نه!








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱

تازگیا، دلم که از دنیا میگیره و یه دنیا که دلتنگ میشم، گوشیمو

بر میدارم و روی تخت دراز میکشم و به موبایلی که سالهاست

خاموشه مسج میزنم با  اینکه میدونم صاحبش دیگه نیست،

میدونم خط خاموشه و حتی در پاسخ پیغام دلیوری رو

هم نمیگیرم...

پ ن:

و چقدر درد دارد

که من به جستجویت هستم

در کوچه های شهری که

تو در آن زندگی نمیکنی








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱

فقط برای همین یکبار

مرا در افسون مبهم این دروغ دلنشین شناور کن

سر به گوش من بگذار و

آرام زمزمه کن:

دوستت دارم








نویسنده : مریم م ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱

نمیدونم تا حالا خواستی جایگاه یه آدمی رو توی دلت تغییر بدی یا نه...

گاهی یه دوست معمولی، که بود و نبودش بنظر یکسان میرسید رو تبدیل

میکنی به یه دوست صمیمی، به دوستی که همراه تمام لحظه هاته، کسیکه

توی تمام لحظات روی حضورش حساب میکنی و از این همراهی لذت میبری و

آرامش میگیری... این خیلی سخت نیست، برعکس خیلی هم لذت بخشه؛

اما گاهی مجبور میشی یکی از این همیشه همراه و صمیمی ها رو با تنزل درجه،

بیاری و بنشونی در جایگاه یه دوست معمولی که گاهی کنارته و گاهی نیست و

این نبودن به هیچ شکلی هم نباید روی زندگیت اثر بذاره. باز با اینم میشه به شکلی

کنار اومد. سخت ترین قسمت ماجرا وقتیه که تو مجبوری یکی از این صمیمی و

همیشگی ها رو نه تا جایگاه یک دوست معمولی بلکه در حد یه غریبه پایین بیاری،

غریبه ای که روزی آرام بخش روح و روان و عزیز کرده دل بیقرارت بوده،

همراه و همرازت بوده، نفست بند نفسش بوده...

خوب بودن و سلامت و شاد بودنش برات مهمه اما دیگه قرار نیست مثل گذشته

تمام اینا رو با رفتارت بهش نشون بدی!

خیلی سخته از یه دوست صمیمی به اجبار غریبه ساختن؛ چون هرجایی رو که

نگاه میکنی، هر تکه کلامی رو که میشنوی، هر آهنگی رو که چند بار ریپیت میکنی

تنها چیزی که توی ذهنت میچرخه اونه و خاطراتش

 








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

وقتی یه آدمی ترکت کرد و رفت،

حتی اگه تمام زندگیت پر باشه از رد پاش،

باید بذاری بره...

اگه دلش باهات بود، هیچ قدرتی نمیتونست

وادارش کنه به رفتن!








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱

توی کامنت هام بارها پیغامهای بدون نام داشتم! هربار در جوابش تقاضا میکنم دفعه بعد نام رو بنویسن چون علم غیب ندارم  و از روی جملات هم نمیتونم نویسنده کامنت رو تشخیص بدم و هر بار بی توجهی میکنن! اینکار واقعا منو ناراحت میکنه.

وقتی هویتی حقیقی و قابل افتخار داری و چیزی برای شرمندگی، پشیمانی و ترس پشت این نام وجود نداشته باشه چرا باید از نوشتنش شانه خالی کرد!؟  لطف میکنید حداقل اینبار در یک پیغام خصوصی نامتون رو بنویسید که بدونم مخاطبم دقیقا کیه و دچار سوء تفاهم و سوء ظن نشم!

درباره اینکه پست های من رو به خودتون میگیرین هم عرض کنم، اولا برای اینهمه اعتماد بنفسی که دارین بهتون تبریک میگم، دوما برای راحتی خیال خودم اینو میگم که مخاطب پست قبلی یه دوست بود... توی کامنت طوری نوشته بودین که انگار من ازتون فقط یه آدرس ایمیل دارم و قطعا کسیکه چیزی جز آدرس ایمیلش رو نمیدونم دوست من نیست. لطف کنید وقتی پیغامی میگذارید با اسم و رسم باشه تا بدونم چه کسی لطف کرده و وقت گذاشته و خونده و برام نوشته. شماره امثال دوست شما رو هم بعنوان دوستان نزدیکم زیاد دارم! امیدوارم مشکلتون در کنار ایشون حل بشه

پ.ن: شما یکنفری که مخاطب این نوشته هستی: درباره اینکه همه بلدن چرت و پرت بنویسن که با چیزایی که مینویسین بهم ثابت کردین، اما جالبه چرا وبلاگی رو که مزخرف مینویسه به حال خودش رها نمیکنین و در خوندنش اینهمه مصمم هستین!

پ.ن: دوستان قدیمی و گلم، متاسفانه من پسورد ایمیلم رو از دست دادم و دارم سعی میکنم برش گردونم اما چنانچه برنگشت عدم پاسخ به ایمیلها رو به حساب بی تفاوتی و غرور نذارید. فعلا سعی میکنم، اگر جواب نداد مجبورم ایمیل جدیدی بسازم  و اطلاع بدم








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱

 از تو به کجا شکایت کنم؟

 اینجا همه طرافدار تو هستند ...

 جسمم

 روحم

 قلبم

 قلمم

_________________________________________________

اینکه نگات نمیکنم یعنی گرفتارِ توام !

رفتن همه .. ولی نترس! منکه طرفدار ِ تـوام

 








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

نفهمید که رفت.... آفتابم ناگهان غروب کرد. که درست در میان بهار،‌ دلم یخ زد و زمستان شد....که دوستت دارم در تمام ذهنم ماسید و ناتمام ماند...و من تمام شدم ...تمام








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

منم اونکه میـون ِ شب ِ تیره .. نتونست هیچکی نادیده م بگیره !!
همونکه با نگاهش به تو فهموند ، میشه مغــرور بود اما نرنجوند ..

متن ترانه فوق العاده "دیوار"

شاهکاری دیگه از بانوی شماره یک ترانهء ایران

خانم برزویی

این اثر روز جمعه و با صدای مهدی یراحی

منتشر شد




کلمات کلیدی :دیوار و کلمات کلیدی :مونا برزویی و کلمات کلیدی :مهدی یراحی




نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

کثیــــــف ترین چاپلوسی زمانیست
که مــردی بخاطر طبیعی ترین نیازش
با دروغ به معصومی بگوید: دوستـــــــــــت دارم

 

پ ن: شک نکن که با خود خودتم!








نویسنده : مریم م ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

من فقط  آن ثانیه هایی  را به راستی زندگی کردم

که در آغوش تو بودم و عطرت را استشمام می کردم








نویسنده : مریم م ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

حال این روزهای منو

لک لک بال شکسته ای میفهمه

که توی سوز پاییز 

با چشم گریان کوچ جفتش رو نگاه میکنه 

 

 








نویسنده : مریم م ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

از این خاطراتی که  نخ نما شده اما  دست از سرم بر نمیداره...

از این شک و تردیدی که برای رفتن موندنم دلیل میخواد و با هیچ منطقی از بین نمیره...

از این هستم گفتن هایی که  شبیه همه چیز هست جز بودن...

از این بغضی که مثل تیغ توی گلوم گیر کرده، نه بالا میاد و نه خیال پایین رفتن داره...

از این حس حماقت فلسفی بابت سوء برداشت دیگران از علت خوبی و مهربونی...

از این که خوبی رو پای هرچیزی میذارن جز خوبی و موندن رو به هر علتی جز تمایل  به موندن...

از این مردمانی که از خنده و اخمت هر برداشتی میکنن جز اینکه شادی یا غمگین...

از این همه گلایه...

از این همه گلایه به ظاهر عاشقانه که حتی ذره ای هم بوی عشق و دوست داشتن قدیم رو ندارن...

از این همه درد،

از این همه بغض،

از این همه شک و تردید،

از این همه حس فلسفی – حماقت، یاس...

از این همه گلایه که نه.... بهانه

خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته م








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

این روزها....

همه چیز خوبه اما...

اما انگار یه چیزی کمه...

چیزی مثل شوق بیدار شدن از خواب

توی یکروز بهار

به امید دیدار

این روزها...

همه چیز خوبه اما...

اما انگار یه چیزی زیاده...

چیزی مثل شوق غلبه بر یک دلهره ناب

توی آخرین روز بهار

بدلیل رسیدن به جواب یک سوال








نویسنده : مریم م ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

چقدر به نظرش تجربه دوباره چنین حسی دور از ذهن بود....

از سر عشق به فرشته ای که بعد از مدتها توی آغوشش خوابیده بود نگاهی انداخت، پیشونی خوش فرمش رو بوسید و نفسی از ته دل کشید. چشماش رو باز کرد که دلیل اون آه رو بپرسه... خنده ش گرفت! چشماش رو بوسید و گفت شنیدی میگن هرکسی یه جایی دچار این حس میشه که توی امن ترین جای دنیا قرار داره و دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه بهش آسیب بزنه؟!!! حس میکنم اینجا امن ترین جای دنیاست، جایی که هیچ آسیبی بهم نمی رسه و هیچی ناراحتم نمیکنه! هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره چنین حسی رو توی آغوشت تجربه کنم.... چقدر به نظرم دور و دست نیافتنی شده بودی.... خوشحالم که از دستت ندادم و اینجایی و بعد دوباره خودش رو توی امن و گرم ترین جای دنیا غرق کرد... کاش خدا هیچ وقت چنین نعمتی رو ازش پس نگیره. کاش اینبار دیگه با دوری و جدایی نخواد امتحانشون کنه.... 

پ ن. این روزها هروقت که دستـــانم را به آرامــــی می فشاری ... با شیطنت و گاهی یواشکی که غرق بوسه ام میکنی ... با یک اس ام اس کوتاه و دو حرفی  که غافلگیرم میکنی... و یا با جملاتی که از ته دل ادا میشود دلم را میلرزانی... با خودم میگویم نکند دیگران عشق و محبت بینمان را چشم کنند!








نویسنده : مریم م ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

من ایده آلیست نیستم، باور کن نیستم، چیزی که میخوام اصلا بزرگ و آرمانی نیست! یه چیز ساده میخوام.... آرامش!

بفهم... خسته م از اینهمه دلتنگی به قول تو بی مورد اما بنظر خودم منطقی که نه کم میشه نه تموم. دلتنگ حضور آدمیم که منو برای خودم بخواد، منو دوست داشته باشه با تمام خصلت های خوب و بدم... آدمی که  وقتی غمگینم دوستانه سرمو روی شونه هاش بگیره و با مهربونیش آرومم کنه، که منو  بخواد نه چیزی که از من یا نزدیکانم توی ذهنش ساخته؛ کسی که با یه نگاه مهربون و عمیقش غم عالم از یادم بره و با یه لبخند مطمئنش دلم پر بشه از باور؛ کسی که شبها آخرین کارش گفتن شب به خیر باشه و اولین کارش بعد از بیداری فرستادن یه صبح به خیر از ته دل!!! کسی که از ته دل تمام این کارای ساده رو برام بکنه نه برای ...... اینا واقعا ایده آلیست بودن رو می رسونه؟

از بدترین غمهای زندگی یه آدم میتونه چشیدن و بعد برای همیشه از دست دادن طعم چنین علاقه ای باشه

 

 پ ن: ای کاش روز قبله رفتنت کشته بودمت تا به مجازاتش فقط یکبار دارم میزدن.... نکشتمت، رفتی، و حالا به مجازات نبود تو هر شب خودم و خاطراتم رو دار میزنم

 








نویسنده : مریم م ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

داریم باهم صحبت میکنیم و طبق معمول یه جوری بحث رو میکشه به این سمت که:

-آخه مریم! تا کی میخوای تنها بمونی؟ تا کی خاطره؟

:ای وای! باز شروع نکن این بحث فرسایشی رو، این بحث ما هیچ وقت قرار نیست یه جایی تموم بشه؟

-چرا، دقیقا وقتی که یه دلیل منطقی برام بیاری و من توجیه بشم قول میدم دیگه این بحث رو پیش نکشم...

:من مثل یه کوهنوردم که در اولین رکورد زندگیش بلندترین قله رو فتح کرده، یعنی رسیدن به همون ایده آل و آرمان توی اولین قدم... چنین کوهنوردی هیچ وقت از فتح قله های کوچک دیگه اون حس شعف خاص رو نداره... می دونی ؟ بنظر من این درست مثل این حالته که وقتی یک بار از صمیم قلب عاشق شده باشی دیگه هرگز هیچ آدم جدیدی هر اندازه ایده آل نمیتونه آن احساس خاص رو برایت زنده کنه، نمیتونه آن خاطره را تداعی کنه، نمی تونه مالک تمام قلبت بشه

-..........

:چرا ساکتی؟

-حرفی ندارم. این بحث برای همیشه بین ما تموم شد








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.  آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید... بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند... گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

"رابرت. ن . تست" 

پ ن. چقدر روح بزرگی می خواد چنین بخششی

 









نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩

بعد از مدتها تنها نشسته ام جلوی تلویزیون، حواسم اما جای دیگه ست

هنوزم مثل تمام سال های گذشته، مثل ساعات و دقایق گذشته دیدم چقدر نیستی

چقدر توی بدترین روزهای زندگیم، توی روزهایی که باید می بودی، نبودی

دلم گرفت بابت تمام نبودن های فیزیکیت (میگم فیزیکی چون یکبار هم از لحاظ معنوی تنهام نذاشتی)

دلم گرفت بابت اینکه توی روزهایی که خوب بود اگه باشی، نبودی

چقدر دلم از این همه نبودت گرفت...

کی قراره این نبودن ها تبدیل به بودن بشه؟!!!








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

چند مدتی است که اخبار هواشناسی را با اضطراب دنبال میکنم؛ هوای ابری و بارندگی باز هم یادآور توست.... تویی که با گذشت هر ثانیه خودت و خیالت دورتر از آنچه در خیال متصورم، در سکوتی آزار دهنده می ایستید و به من زل می زنید و با هر وزش باد بوی عطرت را در تمام فضای زندگیم می پیچانی و دلتنگیم را عمق بیشتر میدهی... بارش باران یادآور وجود خلایی است وحشتناک!

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که دل نگران خیس نشدنت باشد؟!

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که بارها و بارها یادآوریت کند که چتر با خود برداری؟

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که مدام محض اطمینان خاطر عزیزش، سوال کند خودت را خوب پوشانده ای؟

مگر نه اینکه باران که می بارد باید کسی باشد که با عشق دست روی موهایت بکشد و دانه های لطیف باران را از روی سر و صورتت پاک کند تا مبادا سرما بخوری؟

کسی  که به هوای گرم کردنت تو را به خود بچسباند و با اینکار به دنیای احساساتت جسارت بدهد تا روی نوک انگشتان پا بلند شوی و برای گرم شدن، لب همیشه سوزانش را ببوسی، کسی که پس از یک پاسخ طولانی و دلچسب به بوسه جسورانه ات، به چشمهایت زل بزند و زمزمه کند که دوستت دارد و تو سرمست از احساسات نابش فراموش کنی که تا ثانیه ای قبل از سرما میلرزیدی....

چند مدتی است که آسمان میبارد اما کسی نیست تا دل نگران خیس نشدنم، سرما نخوردنم، چتر با خود برداشتنم، و در نهایت بوسیدن و در آغوش خود غرق کردنم باشد.... کسی نیست تا با عشق دستی روی موهایم بکشد و دانه های باران را خشک کند و بگوید دوستم دارد...

نمی دانم چرا حتی اسم بارندگی هم انگار بهانه دیگری ست برای یادآوری تو.... تویی که به خیال خود از من دوری و دور ایستاده ای اما همیشه در من و با منی و هرگز در وجودم ته نشین نمی شوی.

پ ن. نمی دونم این نباریدن رو دوست داشته باشم یا .... بالاخره روزی بارش باران رو شاهد خواهم بود، روزی که مطمئنا دل من از غصه نبودنت مثل آسمان خواهد بارید








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

  همیشه سعی ت بر این بود که منو اسیر خودت کنی.....

  جوری که نتونم سری بچرخونم و لحظه ای ازت چشم بردارم....

  میگفتی وقتی به جایی خیره میشم از حسادت نفست میگیره....

  میگفتی....

  میگفتی....

  میگفتی....

   اسیرم کردی... خیلی به سختی، اما به هر حال موفق شدی ولی....

   فکر اینکه حالا بتونی منو از خودت سیر کنی رو از سرت بنداز بیرون!

   تونستی منو اسیر خودت کنی اما از خودت سیر....

   هیچ وقت! تلاش بیهوده میکنی








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

یه عمره میگن به خدا توکل کن، خدا بزرگه، خدا عادله،.... شک ندارم. یعنی اونقدر این حرفها توی قلب و ذهن و باورم درونی شده که نمی تونم هم شک کنم! اونقدر خیلی جاها معجزه نشونم داده که نمی تونم شک کنم. اونقدر جاهایی که اتفاقی محال بوده برام همه چیز رو خوب چیده که محاله اتفاق افتاده و خودم و همه از تعجب فقط گفتیم وااااای خدایا شکرت، پس واقعا نمیشه به این حرفها شک کرد.

همیشه یه شعری از زمان مدرسه توی ذهنم مونده از درس موسی و شبان که میگفت:

هیچ آداب و ترتیبی نجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

قربون حکمت و معرفت و ....عدالتت، آخه چرا توی به این بزرگی، غم و دلتنگی رو بزرگ میدی بدون اینکه به قدرت شونه هام نگاه کنی؟! به نظر خودت حمل بار یه سری غم و غصه و دلتنگی از عهده شونه های ما آسون بر میاد؟ به نظر خودت انتخاب یک راه از بین چندین راهی که مقابلمون قرار میدی و همه ظاهر گول زنکی دارن اما آخرشون معلوم نیست کار ساده ایه؟! آخه عدالت تو کجا و ضربه زدن به یکنفر اونم از یه جا اما دو بار و هربار از بار قبل وحشتناکتر و دردناکتر کجا!!!








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

دیشب بعد از گذروندن دو روز خیلی سخت داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواست میتونستم باهات حرف بزنم، اما یه لحظه یاد این افتادم که گفتی نه تنها میخوای فاصله ای حفظ کنی، مسائل خصوصی زندگیمم بهت ربطی نداره. داشتم فکر میکردم چرا یهویی اون همه نزدیکی که روز به روز هم داشت بیشتر میشد اینجوری شد! انگار وقتی بهت گفتم تو از احساس زیاد یه نفر اذیت میشی، بهترین بهانه دنیا رو دادم دستت که به خواستت برسی. ترجیح می دادم اگه قصدت دور شدن بود با صداقت و شجاعت بهم میگفتی و می تونستی مطمئن باشی می پذیرم اما الان.... دیگه خیلی پذیرش برام سخته! خیلی برام سخته با کسی فقط دوست باشم که از خودمم بهم نزدیکتر بوده...

از حرفم دور نشم. کنار دوستم نشستم و توی عصبانیت داره رانندگی میکنه، همیشه نگرانم از اینکه بدون گواهینامه پشت رل میشینه. بهش میگم بگذر! دنیا همیشه یه جور نمی مونه، باور کن این زندگی ارزش این همه عصبانیت نداره و .... فقط از صدای ترمزش و حس برخورد با یه مانع جلومو نگاه میکنم! رنگش پریده، میگه وااااای، نمرده باشه و متوجه میشم به کسی زده، انگار شوکه م، و با منگی فقط پیاده میشم که ببینم چیکار کرده. از ترس نمی تونه پیاده بشه. میبینم که خدا رو شکر کسی نمرده و با یه جوان ورزشکار برخورد کرده که توی پاش حس ناراحتی داره. فقط اسم و فامیلش رو میگه و گروه خونیش رو ... معلومه آدم با معرفتیه، توی درد بهم میگه دوستت ترسیده، گواهینامه نداره؟! آخه آدم توی این کوچه باریک و خلوت با این سرعت رانندگی میکنه؟ منو برسونید به یه بیمارستانی چیزی و برید... بهش میگم دیگه این همه بی فکر نیستم که همینجا ولت کنم، کمکش میکنم بشینه توی ماشین و برسیم بیمارستان. توی راه دارم مدام دنبال صبا میگردم که بتونه از طریق دوستش کاری بکنه و تقریبا همزمان میرسیم.

عکس برداری و معاینه و ..... استخوان پایی که خورد شده و باید فردا صبح پزشک برای پلاتین کاریش بیاد و پلاتینی که باید خریده بشه و ....

نمیشد ولش کرد، اما نمیشد گفت اون بی گواهینامه ...

راننده ماشین کیه؟

قبل اینکه حرفی بزنه پسره میگه نقصیر اینا نبود، من شکایت ندارم، مقصر خودمم که وسط خیابون را میرفتم.

دوباره میگه باشه، اول تشکیل پرونده، بعد تو میتونی رضایت بدی.

راننده ماشین کیه؟

قبل اینکه دوستم حرفی بزنه میگم من بودم. مشخصات و ...

فکر کن توی خونه پدری داری که تازه عمل قلب انجام داده، مادر و خواهرایی داری که تازه دارن آرامش به دست میارن و دیگه تحمل این شاهکارو ندارن...روی تخت هم جوونی خوابیده که نمی شناست اما انگار فرشته است، انگار از اهالی این روزهای زمین نیست، انگار نمی خواد بندازت توی دردسر شاید همه چی رو توی چشمت خونده! و تو بابت این مهربونیش بهش بدجوری احساس دین میکنی.

روند اداری و رضایت و ... همه انجام میشه اما ازش خون زیادی رفته و به چند واحد خون نیاز دارن و اینجا تازه میفهمم که توی آلودگی حتی مراکز درمانی هم انگار حالت نیمه تعطیل دارن!

و منی که بهش احساس دین میکنم باید گروه خونی مشابهش رو داشته باشم. با اینکه خودم کم خونم، میگم اشکال نداره، حالا فعلا از من بگیرین تا براتون بیاد، و بازم با بیحالی داره سعی میکنه نذاره من خون بدم. روال کاریشون انجام میشه و دارم فکر میکنم وااااااااااای، جلسه با استاد راهنمام رو از دست دادم. روی تخت خوابیدم و آماده میشم برای اهدای خون و باز دارم به این فکر میکنم که چرا همیشه توی بحرانی ترین شرایط اینقدر تنهام! مگه همین دوستم نبود که بهم میگفت مثل بقیه نیست و تنهام نمیذاره؟ مگه نمیگفت همیشه پیشمه و دوستم داره؟ مگه نمیگفت هیچی نمی تونه مارو از هم دور کنه؟! پس کجاست؟ چرا با یه جمله من خودش رو از همه چیز کنار کشید و طوری شد که من میترسم حتی برای اینکه تخلیه روانی بشم فقط بهش یه تلفن بزنم و ماجرا رو بگم و فقط دو تا جمله دلگرم کننده بشنوم. مگه نه اینکه به خاطر حرفهای گذشته ش اونقدر ته دلم رو مطمئن کرده بود که توی بدترین شرایط حتی صداش آرومم میکرد؟؟ چقدر جای اون آدم خالی بود... چقدر خسته بودم و تنها... چقدر همیشه وقتی یه مشکلی هست تنهام... کاش هیچ وقت نقاب سخت پئستی به صورتم نمیزدم و منم وقت بحران میشکستم، شاید اینجوری گاهی دیگران هم نگران احساس من میشدن و نگران تموم شدن ظرفیتم. سر گیجه نمیذاره از جام بلند بشم و با خنده بهم میگه پهلوون، الان یکی رو باید پیدا کنن به تو خون بده که!

بهش میگم چرا به جای اینکه عصبی باشی و بخوای خشمت رو خالی کنی این همه آرومی و حتی گذشتی؟!! میگه یه لحظه توی چشمات، وقتی اومدی بالای سرم و گفتی تو خوبی، یه برق نگرانی و غم دیدم، برقی که مدتهاست توی چشم کسی ندیدم، برقی که مدتهاست توی چشم کسی برای من ندرخشیده. یهو حس کردم شبیه خواهری هستی که توی یه تصادف از دست دادم، همیشه توی چشماش برام پره نگرانی بود. یهو دلتنگیم برای نگاه مادری که همیشه نگران آینده م بود و توی تصادف اونم تنهام گذاشت از بین رفت و ... داشتم توی دلم به دوستت فحش میدادم که چرا جوری نزد که منم بمیرم، از تنهایی خسته م، از بی کسی خسته م، از عذاب وجدان خسته م، ... مادر و خواهرم توی ماشینی فوت کردن که من راننده ش بودم و نمی دونم چرا من موندم. تا به حال ندیده بودم مردی به سن اون اینجوری گریه کنه! شاید بار اول بود یه سری حرفهاش حرف دل من بود و بی خجالت و بی ماسک سرسختی اشکام میریخت. ساعت ٣ بعدازظهر رسیدم خونه! هنوز نرسیده دیدم پدر بدجوری دوست داره برای ملاقاتی عمه همراهیش کنم، و این دیگه شکنجه روانی بود. پا گذاشتن توی بیمارستانی که روزی یکی از عزیزترینام رو ازم گرفته بود، کسی که داغش تا ابد توی قلبم زنده است و یادش حتی لحظه ای از یادم بیرون نمیره و بهترین دایی دنیا بود. فقط لحظه ای که رفتم توی اتاق عمه ای که بعد از یکماه تازه به هوش اومده بود خیلی خودم رو نگه داشتم و بعد با بهانه ای بیرون اومدم که دوباره بغضم نترکه. شاید بشه گفت عین ٢ ساعت رو جز همون چند دقیقه توقف توی اتاق عمه زار زده بودم ، فقط یه لحظه گلی تماس گرفت و وقتی بریده بریده گفتم اونجام گفت برو بیرون تا یه کاری دست خودت ندادی، چقدر خودش رو فحش داد که هیچ وقت نتونسته توی شرایط بد پیشم باشه و بعد گفت چرا به ... نمیگی؟ بهش زنگ بزن و تعریف کن، مطمئنم برات ٢ دقیقه وقت میذاره که باهات یه کم حرف بزنه. میگم یادت رفته که گفت مسائلم براش مهم نیست و هر کاریش رو که دوست داشتم فقط یه اشتباه دونست؟ داره سعی میکنه بهم بگه اشتباه برداشت کردم که ... تماسش قطع میشه و منم تلفنم رو خاموش میکنم. روز بعد و بازم بیمارستان و بازم پشت در تاق عمل و یه دنیا عذاب وجدان! عملی که ۶ ساعت و ۴۵ دقیقه طول میکشه و فرصتی که بازم برای ملاقات با استاد راهنما از دست میره و قلبی که از اضطراب اینکه نکنه به هوش نیاد هرلحظه در حال ایستادنه و .... به هوش اومد اما نصف عمرم رو گرفت تا به هوش اومد. درسته من بهش نزده بودم، درسته رضایت رو داده بود و میتونستم برم و عین خیالم نباشه، اما یه لحظه دلم به حالش سوخت، چون درد حرفهاش رو خوب درک میکردم. دلم خواست حداقل اون یه بار حس کنه کسی نگرانش بوده و به فکرش. کسی براش دعا کرده و منتظرش ایستاده! فقظ تمام مدت داشتم فکر میکردم آیا الان تو نباید اونجا و کنارم باشی؟ اصلا نمی خواستم باشی، نباید تو بعنوان دوست صمیمیم از این اتفاق خبر می داشتی و فقط یه تماس میگرفتی که در چه حالی؟!

دیروز که رفتم دیدنش، بهم گفت من و تو یه فرقی داریم! من واقعا کسی رو ندارم اما تو دورت پره آدمهاییه که فکر میکنن نیازی به احساس و نگرانی و ... نداری. آدمهایی که فکر میکنن تو از پس خودت و کارات بر میایی و هر رفتاری دوست دارن باهات دارن. انگار من از تو خوشسبخت ترم، حداقل به خودم دلداری میدم که نه خانواده آنچنانی دارم نه دوستی! خانواده تو کجان؟! براش گفتم خانواده خوبی دارم و بهشون نگفتم و نمیگم و به این دلایل، گفت پس دوست چی؟! دوستهای دخترت، که حتما دوست صمیمی داری، دوست پسری؟! بهش گفتم دوستام خیلی کم ایران هستن و اونی هم که هست ....

وقتی داشتم بعد تموم شدن ساعت ملاقات میومدم خونه، گفت مریم، من  سالهاست دعایی نمیکنم جز اینکه خدا از عذاب وجدان خلاصم کنه. اما برای تو دعا میکنم که همه چی برات مثل قبل باشه. تشکر کردم و داشتم میومدم بیرون که دوباره صدام زد: مریم، دیگه ملاقاتم نیا، مرسی حواست بهم بود، اما این شماره م، هروقت دوستت رو دوباره به دست آوردی بهم بگو! مطمئنم خدا، دیگه دلش نمیاد دست رد به سینه ی منی بزنه که سالهاست ازش هیچی نخواستم! من هیچ وقت بزرگی و بخشندگیش رو زیر سوال نبردم حتی وقتی پدر منو متهم به قتل اونا کرد...

بهش سر نزدم امروز، نخواستم بقول خودش دلبسته ی برق نگرانی نگاهی بشه که فقط دردی به درهاش اضافه میکنه. تماس گرفتم با بیمارستان و حالش  رو از پرستارش پرسیدم که گفت امروز پدرش بالاخره اومده و پیشش هست.

نمی دونم خدا جواب دل اون رو چی میخواد بده، اما کاش راست بگه و خدا دلش نیاد بهش نه بگه، من سخت دوست انتخاب میکنم و حالا که یکی بود، نمیخوام از دستش بدم فقط با یه مشت بهانه و توجیه که برام منطقی نیست. از اینکه مثل قبل نباشه بدجوری دارم عذاب میکشم. این چند روز رو من میتونستم سبکتر بگذرونم اگه به خودش و من فرصتی  می داد.








نویسنده : مریم م ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩

مثل رود ...

 
یک عمر

 
هر که را دوست داشتم

 
بدرقه کردم...!







 

نویسنده : مریم م ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

داشتم قسمتی از یه سریال رو میدیدم که زبانش اسپانیایی هست (اما سفری دیگر نیست) و زیر نویس انگلیسی خیلی ساده و زیبایی داره. این سریال رو یه دوست بهم معرفی کرده بود که خارج از ایران زندگی میکنه و خودش اوقاتی که سریال پخش میشد دیگه تلفن هم جواب نمی داد و میگفت این ساعت رو تماس نگیرین.

یه چند تا جمله قشنگ داشت توی این قسمت که یکیش خیلی به دلم نشست و شاید من رو یاد خودم انداخت، یاد خودمون انداخت:

you've lived your whole life asking the whole world to understand you and your fears and for one time.... Just the one time, that, it's me who has a moment of fear... YOU are gonna Leave me!! Is it a huge expectation if I want u to be brave for me

 

To let someone enter, you have to leave the door half open

 

 You and I can't be friends. do you know why? 'cuz I don't want to. 'cuz I have a ton of friends and I don't want you to be one of them. I'm in love with you. Is it so difficult to understand

 

There's always a place from where you cannot go back

 حرفهام خیلی قابل درک بود، نه؟ به نظرم ببین این سریال رو.

پ ن. این سریال خیلی کمیابه. اصلا شاید ایران واقعا نشه پیداش کرد و خیلی هم شاید با ذائقه ایرانی جور در نیاد، اما من دوستش داشتم و با علاقه هم نگاه میکنم چون خیلی از مکالماتشون برام آشناست. وضعیتی مشابه شخصیت های اصلی نداشتم اما حرفهایی که بین اون دو نفر رد و بدل میشه برای من حالت مروز خاطراتی رو داره که گاهی شیرینه و گاهی تلخ.

پ ن. اسم سریال: Los Hombres De Paco

فکر کنم 120 قسمتی باشه







 

نویسنده : مریم م ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

دائم با خودم دارم میگم وااااااااااای خدایا! چرا وقتی بدبختی می باره از در و دیوار می باره! پس کجاست اون همه معجزه ای که بهش بشارت دادی؟! بعد با خودم فکر میکنم چرا هنوز امید به معجزه دارم؟ نکنه امیدم اشتباهه!

تلفنم حدود ٣ ساعت بعد و درست ساعت ١ بعدازظهر زنگ میزنه. عادت داره به دو زبان حرف بزنه. بهش میگم چه خبر؟ باز می خوای بگی امروزم انجام نشد؟ میگه

WE"RE DONE

میگم باز روز ۵ شنبه خوشحال برای تعطیلی آخر هفته دیر بیدار شدی و اینو میگی که نگم چرا دنبال کارمون نرفتی؟! تو که میبینی چقدر همگی منتظر یه خبر خوش از توئیم. میگه ای بابا! میگم تموم شد ... (کلمه معروفی که همیشه برای من استفاده میکنه)

TRY TO PRONOUNCE IT, IT'S O.V.E.R

از خوشحالیم نمی دونم چیکار کنم. دارم ازش تشکر میکنم بابت زحماتش که با تعجب میگه از جمله م عصبی نشدی؟! در جوابش میگم نه! توضیح بیشتری نمی تونم بدم آخه خودمم متعجبم که چطور جمله ای که این همه ازش متنفر بودم تونسته اینجوری باعث خوشحالیم بشه.

گوشی رو که میذارم بلافاصله وضو میگیرم و ٢ رکعت نماز شکر میخونم که خدا بعد از ۶ سال پر تنش باز هم آرامش رو به زندگیمون برگردوند و از شر یه سرخر راحت کرد اونم به بهترین شکل ممکن.

پ ن. ممنون حال مامان رو پرسیدین! خدا رو شکر جراحی خوبی داشت و الان به خصوص با توجه به تموم شدن کار ۶ ساله حالش داره روز به روز هم بهتر میشه.

پ ن. ممنون که تنها کسی که اصلا به اینجا حتی سر هم نزده بود تو بودی که می دونستی چقدر دوستت دارم.

پ ن. ممنون از تبریکات برای تولدم. خوشحالم به فکرم بودینماچ

پ ن. می دونی من توی زندگیم آدمهایی رو دارم که دوست دارم و دوستم دارن اما تو تنها فردی هستی که در عمیق ترین افکارم سهیمیبغل








نویسنده : مریم م ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

دو هفته پشت سر هم بود که روزهای سه شنبه باید در خصوص موضوعی که از هفته اول تحصیلی در فروردین ماه بهم اعلام شده بود در حدود ٢٠ دقیقه صحبت میکردم! بگذریم که طی تحقیق در مورد موضوع اول که دادگاه خانواده بود و باید در کلاس آیین دادرسی ارائه می شد به کلی ماده قانونی و تبصره و ... برخوردم که شاید تا به حال اسمی هم ازش نشنیده بودم, اما هیچ کدوم به جالبی یکی از مواد مربوط به موضوع مسئولیت مدنی (مربوط به درس حقوق مدنی) نبود!

استادمون همیشه میگفت نصف بیشتر مشکلات ما از اونجا ناشی میشه که از حقوق قانونی خودمون کاملا بی خبر هستیم اما امروز واقعا نظرش عوض شد!

در یکی از حیطه های مربوط به مسئولیت مدنی که به انجام عمل زیان بار عمدی هست, یکی از مسائلی که شخص میتونه بابتش به دادگاه شکایت کرده و ادعای خسارت کنه, زمانی ست که خواهان اقامه دعوی میکنه علیه خوانده, چرا که خوانده اون فرد را تحت فشار عاطفی عمدی قرار دادهآخ شاید تنها زمانی بود که دیدم واااااااااااای که چقدر دل همکلاسی هام پره! همه می پرسیدن بابت این فشار عاطفی تحمیل شده به کدوم مرجعی باید مراجعه و اقامه دعوی کنن! و کلی جناب دکتر رو سوال پیچ کردن بابت این ماده قانونی و کم و کیف اجرای اون! و کلی بحث شد...

وقتی موضوع رو جمع بندی مختصری کردم(اونم بعد از ۴۵ دقیقه) و نشستم, رو به ما کرد و گفت من به این نتیجه رسیدم که گاهی خیلی خوبه که افراد از تمامی حقوق حقه و قانونی خودشون خبر ندارن وگرنه این روزها دادگاه ها مملو از افرادی بود که بابت فشار عاطفی متحمل شده از همدیگه شاکی بودننیشخند حتی تصورش هم خنده داره!

پ ن. می دونی؟! خوب که فکر میکنم میبینم شاید خواست خدا بوده که من الان این دروس رو بخونم که هیچ جوری دستم بهت نمیرسه! شاید اگه قبل ترها از حقم مطلع میشدم منم امروز همراه بچه ها به یکی از مراجع قضایی میرفتم تا به امید یه بار دیگه دیدنت, برات یه دعوت نامه عاشقانه خنده بفرستم.